همیشه اسم یلدا یادآور شبهای یخ زده و برف و سرمای شدید است اما اینجا یلدای ما فرق داشت شب هوا کمی سرد بود مثل هوای اوایل بهار در ایران و ظهر روز اول دی، خورشید سخاوتمندانه به شهر گرما میبخشید و گلهای بهاری که سرتاسر بلوارهای شهر را در برگرفته اند من را بیشتر یاد اردیبهشت می انداخت تا اولین روز زمستان
صبح امروز در مدرسه مراسمی برای یلدا داشتیم طرحی ساده از یک کرسی ایرانی و آجیل و شیرینی روی آن. تعدادی از بچه ها با لباس محلی اطراف آن جمع شده بودند و با اشتیاق به آن زل زده بودند
دبیر ادبیات مدرسه هم قصه ای از شاهنامه برای همه تعریف کرد و در نهایت بعد از اینکه همه نیت کردند و تفالی به حافظ زد و شعری زیبا را برای همه خواند مراسم جالبی بود طوری که در نهایت رفتن به کلاس کمی سخت به نظر میرسید
خوبی این مراسم ها معرفی آداب و رسوم ایرانی به بچه هاست چون خانواده تعدادی از آنها بیش از چهل سال است که اینجا زندگی می کنند و بعضی از این رسوم در اثر گذشت زمان فراموش شده اند



