ارسال پیام در بُعد زمان به گذشته و آینده


فکر کنید چقدر جالب بود اگر میتوانستیم پیامی را برای انسان هایی که سال ها پیش از ما زندگی میکردند و یا انسان هایی که سال ها پس از ما به دنیا خواهند آمد ارسال کنیم. خوشبختانه پژوهش های اخیر فیزیکدان ها نشان میدهد که ارسال پیام در بُعد زمان به آینده و گذشته اساساً شدنی است و کلید این کار هم استفاده از یک پدیده شگفت انگیز به نام کرمچاله (1) است.


وجود کرمچاله ها برای نخستین بار در سال 1935 میلادی توسط آلبرت اینشتین و همکارش ناتان روزن (2) پیش بینی شده بود. بر اساس این پیش بینی، کرمچاله ها در واقع تونل های فضا-زمانی هستند که میتوانند بخشی از کیهان را به طور میان بُر به بخش دیگری از آن متصل کنند. بعدها مشخص شد که کرمچاله ها علاوه بر میان بُرهای مکانی میتوانند به عنوان میان بُرهای زمانی هم عمل کنند و زمان حال را با زمانی در گذشته یا آینده پیوند بزنند. بدین ترتیب برخی فیزیکدان ها به این فکر افتادند که از کرمچاله ها میتوان به عنوان تونل زمان برای سفر در بُعد زمان استفاده کرد.


اما متأسفانه برای استفاده از کرمچاله ها به عنوان تونل زمان، یک مانع جدی وجود دارد و آن، مسأله ناپایداری ذاتی کرمچاله ها است. در واقع محاسبات نشان میدادند که کرمچاله ها بسیار ناپایدار بوده و در چشم بر هم زدنی پس از تشکیل شدن، از بین میروند و همین مسأله، استفاده از کرمچاله ها را به عنوان تونل زمان، غیر ممکن جلوه میداد.


اما پژوهش های اخیر یک فیزیکدان دانشگاه کمبریج به نام لوک بوچر (3)، امید برای استفاده از کرمچاله ها به عنوان تونل زمان را مجدداً احیاء کرده است. چندی پیش این فیزیکدان موفق شد نشان دهد که اگرچه کرمچاله ها ذاتاً ناپایدار هستند اما به علت وجود انرژی خلاء - که در تمامی گستره کیهان به عنوان انرژی پایه جهان وجود دارد - این ناپایداری به شدت تضعیف میشود و در نتیجه مدت زمان بقای یک کرمچاله، از آنچه قبلاً تصور میشد به مراتب بیشتر است. محاسبات بوچر نشان میدهد که بدین ترتیب عمر کرمچاله ها به اندازه کافی زیاد هست که یک سیگنال الکترومغناطیسی، فرصت عبور از میان آنها را داشته باشد و همین امر، ارسال پیام های الکترومغناطیسی در بُعد زمان به گذشته و آینده را اساساً ممکن خواهد کرد.


بدین ترتیب شاید با پیشرفت فناوری، روزی فرا برسد که شما بتوانید با پدر بزرگ پدر بزرگ خود یا نوه نوه خود، تلفنی صحبت کنید


******

پی نوشت

1- Wormhole

2- Nathan Rosen

3- Luke Butcher


منبع:

Skinny wormholes could send messages through tim

چند پست با یک کلیک

مدت زیادیه وبلاگم در انتظار آپدیت بود خوب این روزها مطلب جدیدی برای گفتن ندارم. هر روز درگیر تدریسم اونم تمام مدت فیزیک. دیگه خبری از زنگ تفریح های درس حرفه نیست. هر روز سروکارم با فرمول ها و مطالب دوست داشتنی فیزیکه. هر چند خودشون خیلی جذابند ولی آموزششون باعث دردسر و سردرده

مهر اومد و گذشت دو تا عید بزرگ داشتیم که همه این مناسبتا رو تبریک میگم هر چند یه مقدار دیره ولی اتفاقهای خوب هر چه مرور بشه خوشاینده.

در ماه مهر یه شورای دبیران داشتیم بعد یه مدت که هر ماه شورای دبیران روتینی داشتیم یه تنوع بود . خیلی تفاوت بین این جلسه و جلسه های شورای دبیران العین بود اما واقعا میتونم بگم باعث شد یادی از عزیزان همکار العین داشته باشم 

و بعد از مدتها دیدار همکاران قدیمی هم لذتبخش بود

و در آخر یک هدیه هم به دانش آموزان کلاس اول و دوم دبیرستان

آزمون فصل اول فیزیک2

http://narcisse.persiangig.com/document/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%20%D9%81%D8%B5%D9%841.pdf/download

 آزمون فصل اول فیزیک1

http://narcisse.persiangig.com/document/%D9%81%D8%B5%D9%841%20.pdf/download

 

 

نیشابور

مدتهاست راجع به ادامه مطالب وبلاگم فکر میکنم نمی دونم به روال قدیم فقط به فیزیک بپردازم یا حالا که طیف گسترده تری به وبلاگم مراجعه می کنند همینطور ادامه بدم که البته در اینصورت باید فکری برای اسم وبلاگم بکنم هر چند پیشنهاد بعضی از دوستان این بود که به هر دو حیطه بپردازم به هر حال خوشحال میشم اگه اسم جالبی به ذهن کسی رسید برای ادامه فعالیت وبلاگ به من پیشنهاد بده

یکی از عاداتی که از سفر به العین برای من مونده همراهی دائمی دوربینمه که تقریبا همیشه همراه منه مثل سفر کوتاهی که به نیشابور داشتم 

تقریبا از 50 کیلومتری شهر مزارع سرسبز اون شروع میشد زمین پوشیده از درختهای سیب و هلو و انواع آلو و دیدن این مناظر خوشمزه

این هم یک مزرعه در حاشیه شهر که عطر تازگی و طراوت اون هنوز در مشامم مونده و این آلاچیق باصفا

 

 

العین

وقتی به آخر می رسی حتی کلمات هم ته می کشند انگار گفتنی ها گفته شده این حکایت این پست منه سعی کردم با این وبلاگ خاطراتمو حفظ کنم و بعضی تجربه ها رو به اشتراک بذارم دیدنی ها رو از دریچه دوربین به همه نشون بدم که باید بگم بیشتر زیبایی ها رو برای دیگران خواستم و بهشون نشون دادم

العین برای من خیلی قبل ها فقط یه اسم بود برای یه تیم فوتبال که گاهی سر و کله ش تو بازی ها پیدا میشد و حالا دفتر خاطراتی شده که هر برگش برام خوندنیه وقتی به عقب نگاه می کنم خوشحالم که اینجا بودم هر چند ممکنه جذابیت هاش زیاد نباشه و گاهی سکوت و آرامشش کسل کننده باشه اما درهای طلایی دنیایی از دوستی به روم باز شد و از جمع دوست داشتنی همکاران چیزهای زیادی آموختم

نقطه به نقطه شهر برای همه مون خاطره شد از هر مکان یادی در دلهامون موند این یادآوری تقدیم به همه همکاران

اگر بخوام از اولین جا شروع کنم بهتره از حیاط مدرسه شروع کنم که خیلی وقتها دیدنش از پشت پنجره برای همه لذتبخش بود

بعد نوبت مرکز خرید نزدیک مجتمع هاست که تقریبا شبی نبود که جمعی از همکاران گشتی اونجا نزنند و علاوه بر خرید از محیط خنک و بوی غلیظ عود عربی همراه با قهوه لذت نبرند

و نمای بالکن دوست داشتنیش که من عاشق ایستادن اونجا و تماشای رفت و آمد مردم بودم

 

 

امارات مول

وقتی بچه بودم داستانی طنزگونه رو تو یه مجله خوندم یه روز سلطان ثروتمند برونئی برای استراحت به جزایر هاوایی میره وقتی خدمه ها می بینند بین وسایل سلطان تجهیزات اسکی هست گفتند ببخشید قربان در این جزیره هیچ وقت برف نمی بارد اون وقت سلطان گفت نگران نباشید برف با کشتی بعدی میرسه. اون موقع خیلی این حکایت طنز برام خنده دار بود خوب هر چه فرد ثروتمند باشه همچین روشی برای خرج کردن عجیب و غیر قابل باور بود تا وقتی به اینجا اومدم و گذارم به امارات مول افتاد

در گرمای جهنم گونه این فصل سال برایم از داستان سلطان جالب تر و این یکی واقعی بود

 

جشن الفبا

انگار دیروز بود که با همکاری دوستان عزیز کلاس اول را برای جشن شکوفه ها آماده می کردیم و من همراه با بقیه ولی با دلهره بیشتر. هنوز خبری از معلم کلاس اول نبود و من دل نگران پسر کوچکم که دست در دست چه کسی اولین گام هایش را به سوی دنیای زیبای علم برمی دارد. روزها گذشت و همکار عزیزم خانم صفری به جمع ما برگشت تا باغبان این شکوفه های نورس باغ علم شود و سختی هایش را به جان خرد تا این شکوفه ها میوه های خوش آب و رنگی شوند

چرخ روزگار چرخید و شکوفه های دیروز که از کتاب جز مشتی خطوط درهم و نامفهوم نمی دیدند هر کدام به زیبایی متنی و شعری را قرائت کردند

 

روز پدر

وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم چه صبورانه و بی ادعا پدرم در متن زندگی ما حضور داشت و چه مهربانانه خستگی هایش را بیرون در جا می گذاشت و با یک دنیا عشق قدم به خانه می نهاد به راستی که پدرم باعث شد بفهمم فرشته ها می توانند مرد هم باشند و اگر بهشت زیر پای مادران است آغوش پر مهر پدر بهشتی است کم نظیر. دستهای مهربانش چرخ زندگی را چرخاند و گامهای استوارش مسیر ناهموار آینده را برای فرزندان هموار ساخت. مهر بی حدش، صبوری همیشگی و لطافت نگاهش هزاران درس زندگی به من آموخت 

این روز را به همسرم نیز تبریک می گویم که نشان داد چگونه می توان سنگ زیرین آسیا بود و بار تمام مشکلات زندگی را بر دوش گرفت در حالی که وجودت به جای سنگ از دنیا دنیا محبت و عشق سرشته شده باشد.

میلاد امیرالمومنین علی (ع) و روز پدر بر تمام پدرها و مردان مرد ایران مبارک باد.

هفته معلم

دیروز با برگزاری جشنی که از طرف مجتمع در هتل مرکیور برگزار شد هفته معلم به پایان رسید و مراسم حسن ختام زیبایی برای این هفته بود که از اول با محبت دانش آموزان و برنامه های زیبایشان شروع شده بود

اولین روز هفته بود که با باز کردن در کلاس با هجوم یک دنیا کاغذ رنگی و برف شادی و چهره های مملو از شادی مواجه شدم و خوشحالم که دانش آموزان بغل بغل لبخند و احساس به من هدیه دادند

روز چهارشنبه جشنی از طرف دانش آموزان برگزار شد که پر از نمایش ها و سرودهای زیبا بود

روز مادر

میخواستم امروز در مورد مادر بنویسم اما نوشته ها از ذهنم می گریزند در مقام مادر چی می تونم بگم وقتی این فرشته چنان زندگیش را به پای ما ریخته که گاهی این همه خوبی را وظیفه مادریش تلقی می کنیم وقتی سهم او از خوشبختی های ما دغدغه است وقتی سهم خود از فرزندی ما را به ما می بخشد و می گوید شما خوش باشید هر کجا باشید برای من بسه. پس سهم تو چی مادر؟!!!!! پس پاسخ شب زنده داریهایت را کی بدهم؟!!!! کی جبران چشمهای نگرانت را بکنم؟ کجا پاسخگوی اشکهای دم جداییمان باشم؟

 فقط می تونم بگم تو همون فرشته ای هستی که بالهایت را فرش راه فرزند کرده ای تا او بی توجه به زیر پایش به سمت آرزوهایش برود و تو را پشت سر دعاگوی خودش بگذارد خدا پاسخت را بدهد وگرنه دست خالی من کجا و جبران دنیا دنیا مهری که به پایم ریختی

مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته
شعر را می‌فهمد
مادرم قافیه‌ی لبخند است
وزنِ احساس
ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیام و نظامی ...
اصلاً
مادرم شعرترین منزوی است
::
من رباعی هستم
خواهرانم غزل‌اند
پدرم شعر سپید
خانه‌ی ما شب شعر
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر، سهراب و عطر ریحان
شب، رهی یا قیصر
::
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

{رضا احسان‌پور} 
 
بقیه در ادامه مطلب

دبی مول

یکی از جاهایی که در ایام عید به اون سر زدیم مرکز خرید دبی موله که اگه اشتباه نکنم سومین مرکز خرید بزرگ دنیاست و با وجود داشتن پارکینگ ده طبقه گاهی باید زحمت رفتن به پشت بام را تحمل کرد تا شاید جای پارکی باشه نزدیکی این مرکز خرید به بزرگترین برج دنیا و قرار گرفتن در کنار بزرگترین آبنمای دنیا باعث شده روزهای تعطیل جای سوزن انداختن در این مرکز خرید زیبا و مدرن نباشه

یه نما از قسمت بیرونی دبی مول

نمای دیگه و قسمتی از برج خلیفه

آبنمای بزرگ کنار دبی مول که هر نیم ساعت یکبار جمعیت زیادی رو در حاشیه دریاچه مقابل اون جمع می کنه